وقتی قرار است سقف آسمان آنقدر پایین بیاید که مردم زمین ابرهای باران زا را از نزدیک با دو دستشان لمس کنند حتما اتفاق شگرفی در راه است.بی شک درک لطافت باران اینچنینی در خیال مردمان زمینی به همان فاصله دور آسمان و زمین برمی گردد که ماها عادتی دیرینه به اندازه کردن آن داریم.
باران بی وقفه می بارد و من پاهایم را برهنه می کنم تا به راحتی و به دور از دغدغه خیس شدن در مرمرین صحن نیمه مسقفی که برای ماه تدارک دیده اند قدم بزنم و ناخود آگاه با تشنگی عمیقی که از فرط خشکسالی های چندین هزار ساله است طلب آب نمایم.
آری آب
آب و باز هم آب
و هزارن سال هم آب
یا باب الحوائج با قمر بنی هاشم ، آب !
این احساس عطش و تشنگی عمیق اجابت کدامین دعایی است که این گونه مستجاب می شود و این واژه ها چگونه در کالبد ذهنم به هم پیوند می خورند که براستی نمی شود از خواهش چشمان کسی که درخواست آب می کند به راحتی آب خوردنی گذشت!
برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
این جمله را می گویی و می گذری اما گذارت به جایی می افتتد که عقلت و حتی دلت در درک و حس آن بسیار غریبند و قریب!
سقف آسمان  نزدیک است و تو می بینی این همه را ...
اما کودکی را می مانی که هنوز به غیر از گریه هیچ واژه را نیاموخته است.
حتی گفتن آب را هم بلد نیستی و باید گریه ها سر دهی شاید آب بیاورندت!

دوباره آن روزهای آبی را به یاد می آوری و آن شاعر نام آشنای قدیمی و بی اختیار زمزمه می کنی :

می‌ترسم، مضطربم
و با آن که می‌ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم
و آهسته زیر لب می‌گویم
برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!
...
خسته‌ام ریرا!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.