عکسی به یاد قدیم و...  

قدما از  استادمان چنین گویند  که آنچه بگفت آن شد !

آقا میرزا شیخ الطنازان فرهادباغشمال ایپکچیان چنان ستون زور نوشت را به ساققیز در هم آمیخت که عنان روزگار از دستان همگان بدر شد و  الحق و النصاف که می بایست دست مریزادی بی هر تملق به ایشان گفت که صد البته این کار با این عریضه نویسی غیر ممکن می شود .


راست و حسینیش این می شود :آ فرهاد دوست داریم ایول !


حکایتی نغز از استاد ما :

 

بر طوبی دو سردبیری را شنیدم که یکی کوتاه بود و حریف ، و دیگری بلند بود و نحیف . باری درویشی به کوته پسر سنگین نظر همی کرد و گذشت . سردبیر کوته فراست و استبصار بجای آورد و گفت : ای درویش ! کوتاه سردبیر به از سردبیر بلند اما عزب ، نه هرچه به قامت مهتر به حیات بهتر !                                                                    

درویش بخندید و کلید سعادت بدو داد و سردبیر رعنا بجان برنجید .

این حکایت بگذشت و شکایت نزد مهتر طوبی ناظمی کبیر بردند تا عداوت صعب حکمیت کند ، واندم چون لشگر از هر دو طرف روی در هم آوردند مهتر طوبی به استماع رجزها شکر خندی کرد و لقلقه همی کرد : کای فرزندم ! زینهار که با رجال طوبی چون کنی که خصلت آب و هوای آن چونان بود که به وقت نیوشیدن گرفتار آیندی و سالها تجرد بر خود مباح ، آنگونه که خویشتن سالها بدین خوی و منش زیسته ام و حال و قالی داشتم بیا و ببین . فرزندم نقی جان ! بر خود غره مشو ، دولت عشق با بخت تو یار بود که ما قبل تلمذ از آبشخور طوبی به اهل تاهل گرویدی وگرنه این چنین نیام از برای تو دور نبود .

 جوامع الچاخانات ـ باب 1400

--------------------------------------------------------

نکته : در نظر سنجی ساققیز ایشان در منتها الیه پایین سمت چپ ( اگرپیدا کردید !) حتما شرکت کنید و از جوایز مادی و معنوی آن بهرمند گردید..!