...

حال و هوای انتظار از بر و بوم شهر جاری  و نمایان است. نه تنها شهر که محله ،خانه و همین اتاقی که در آن مشغول نوشتنم انتظار را گر گرفته اند! عقربه های ساعت را گویی به انتظار ایستائند و دیگر قصد آن ندارند که بی جهت به دور خود بگردند .

شهر خسته انتظار نیمه شعبان را می کشد چرا که همه جا را آذین بسته اند و قرار جشن را گذاشته اند ....

حاجی حجره دار که جز صندلی و میز کهنه اش چیز دیگری در مغازه اش یافت نمی شود پارچه رنگینی پیدا کرده است و سر در مغازه اش زده است .

***

 

من نمی گویم که حال و روز انتظار کشیدن را نداریم ، نمی گویم همه چیزمان برقی شده است طوری که حتی وقتی برق می رود انتظار آمدن برق هم سخت می شود ! من نمی گویم در شهر چرا با موتور سواران انتظار قرار است شور و حال انتظارمان بالا رود ، من نمی گویم همه انتظار « یک روز » را می کشند آن هم نیمه شعبان !

من هیچ نمی گویم چرا که از آن چه هستم و نیستم خسته ام ، خسته و بیزار ! جای خالی کسی در این میان کاملا مشهود است .

همین بهتر که شهر را در انتظار ببینم و تعریف کنم از حال و هوای انتظارش ...

اما این بی حیا نمی گذارد !

حاجی حجره دار خودمان را می گویم که جز صندلی و میز فرسوده اش انگار چیرهای دیگری هم دارد! از آن تاریک تاریکیها می توان هزاران مشتری که قرض القبیحه را به وقت پرداخت می کنند... دید! این مشتریان به انتظار چیستند؟! شاید انتظار دارند با حمایتشان حاجی ما  بتواند به راحتی نزول جماعت را در صعود خود ببیند !

راستی بی حیایی تا چه اندازه ؟! چرا حاجی بی حیایی می کند و درب مغازه اش را به پرچم سبز عدالت آذین بندی می کند؟

مشتری ها برای چه شادی می کنند؟!