از دفتر کار نادر ابراهیمی

بانوی من!
یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت.
نه با سفری یك روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر
یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت.
نه با كلامی كم توشه از مهربانی
نه با سخنی تو بیخ كننده
بل با آخرین كلام.
یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت.
تو باید بدانی عزیز من
باید بدانی كه دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر_ قلبت را خواهم شكست؛ و كاری جز این هم نمی توان كرد. اما اینك، علیرغم این شكستن محتوم قریب الوقوع _ كه می دانم همچون درهم شكستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود _ آنچه از تو می خواهم _ و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند _ این است كه بر مرده ام دل نسوزانی، اشك بر گورم نریزی، و خود را یكسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری...
این است تمام آنچه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می خواهم؛ تو كه در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده یی.
می دانی كه من و تو همانقدر كه با این خواهش بزرگ آشنا هستیم، پاسخ هایی را كه به این خواسته داده می شود نیز می شناسیم.
و من، علیرغم منطقی بودن همه پاسخ ها، و علیرغم جمیع مشاهدات و تجربه ها، بر سر این خواسته همچنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمینان بدهی كه در یك لحظه ی عظیم و باز نیامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت _ با تجربه یی نو؛ و تابع پرشور چیزی خواهی شد كه حتی می تواند قوی ترین منطق ها را به آسانی خرد كند و درهم بكوبد.
عزیزمن!
بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم. بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم كه دلم را به تابستان بیاورد. بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه مردن ممكن نیست مگر آنكه یقین بدانم تو می دانی كه براین مرده حتی قطره یی نباید گریست. در یادداشت هایی كه برایت گذاشته ام و می توانی آنها را چیزی همچون یك وصیت نامه ی بازیگوشانه تلقی كنی، به كرات گفته ام كه از نظر شخصی و فردی، هر روز كه بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا كه سالهاست به همه ی آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام. مطلقا بی توقع ام، ابدا تشنه نیستم، و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست؛ اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی، طبیعی ست كه در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم، و این نیز آرزو یا آرمانی نیست كه در جایی به انتها برسد. یك ملت همیشه می تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست كه دلیل مساله این است كه انسان، در تفردش، در واحد محدود و كوچكی از زمان زیست می كند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شكل می گیرد، حال آنكه ملتها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برایم گریه نكنی؟ چگونه از تو بخواهم؟
می دانم كه به هر حال، یك روز، قلبت را خواهم شكست _ یك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگویم كه به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه كنی اما نه به حال مرده یی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته یی چون من.
مگر انسان از یك مهمانی دو روزه چه می خواهد؟
مگر انسان از یك بهار، یك تابستان، یك پاییز، و یك زمستان، چیز بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدنی كوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!
در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم كه می دانی گرسنه از سر این سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزمینی را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی كه دیوانه وش دوستشان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟
و در آن، زیر سایه ی یك درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشیدم؟
مگر بر فراز بلند ترین قله های میهنم، با تنی كوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم، و فریاد شادی برنكشیدم؟
( عزیز من! به عكس ها نگاه كن! این عكس، مرا بر قله ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست كه در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله ی دماوند دست یافتم _ بعد از آن حمله قلبی « بسیار خطرناك »، و بعد از آنكه پزشكان خوب، خیلی محكم جدی گفتند: « پس از این، هیچ صعودی ممكن نیست»؟ در همان روزگار نوشته ام: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربایجان صعود كنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم
مساله یی نیست. در جوانی این كار را كرده ییم... )
مگر روزهای پیاپی، در كلبه های كویری، گیوه از پای در نیاوردم و بر سفره سرشار از سخاوت كویریان ننشستم؟ مگر شب های بسیار، تا سحر، كنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش صدای باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب های فسفری نگاه نكردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه می خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهای سنگین و رنگارنگ دریاچه ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروكش به دنبال صید تصویری جانوران، در یك قدمی لمشگاه آنها، در گوشه یی خف نكردم؟
مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با كوله باری سبك نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آوازهای دوردست گیلكی، روح را تغذیه نكردم؟
مگر در سنگرهای خوبترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی كرانه ی ارواح عطر آگین آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نكشیدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یك امامزاده ی پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، سالیان سال، قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ كاغذ را آنگونه كه خود می خواستم باور داشتم، سیاه نكردم؟
من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزار سال زندگی كرده ام ...
آیا باز هم حق است كه كسی بر مرده ام بگرید؟
و تو... به خصوص تو، كه این همه امكانات را به من بخشیدی
حق است كه با یاد من، اشك به چشمان خویش بیاوری؟
انصاف باید داشت.
انصاف باید داشت.
من، به مراتب بیش از شایستگی ام، شیره زندگی را مكیده ام، و اینك، هرچه فكر می كنم، می بینم كه جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده است كه بخواهم، و این نامه، صرفا به همین دلیل نوشته شده است.
بگذار یك لحظه پیرانه سخن بگویم: بچه هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر همین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات... و بچه های ما، در سایه تو، با همه این ها، آنقدر كه باید آشنا شده اند.
كسی كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه یی زمینی بپندارد، چنین كسی، به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه به كیارستمی شگفت زده نگاه كند، به زرین كلك با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختیار كند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه كند،و تك بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه زیبایی نستعلیق و شكسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز كاشیكارهای اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنین كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شك به درستی زندگی خواهد كرد...
عزیز من!
می بینی از بابت بچه ها هم تقربیا هیچ نگرانی و رویای خاص ندارم.
رایكا این گل كوچك، حتی اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.
پس، باز می گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع می كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نیم نگاهی هم به جانب آنها كه بر مزار من زار می زنند و شیون می كنند، نینداز.
آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.
در حقیقت، جز تو هیچكس مرا چنان كه باید نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عیب بودنم را
كم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمی از خوبی بر بوته ی بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.
در زمانه ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن، برای كسی چون من، ممكن نبوده است. برای آنكه همیشه بر سر اندیشه یی پای می فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم های، و اشك هایی، و بیكار ماندن هایی، و زخم خوردن هایی، و گریه هایی از اعماق؛ و نگو كه چگونه می توانم اینگونه زیستن را خوب شاید خوبترین نوع زیستن بنامم.
تو خوب می دانی... سنگین ترین دردها، چون صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند، و جملگی تلخی ها به چیزی كه طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند...
بسیار خوب! همه ی اینها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشی،
گمان نبری كه چیزی را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتی به دلم مانده است، و خواسته یی داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم كه باور نمی كنی، و راضی، و سبك بار، و بیخیال... قسم می خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آیا كافی ست؟ _ كه اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید كه پژواك آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره ی دلمردگی و نا امیدی را یكباره فرو بریزد...
ای كاش به آنجا رسیده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلی بگذارند و از كنارم همچنان كه زیز لب به شادی آواز می خوانندبگذرند؛ و این آرزویی شخصی نیست. این « ای كاش» را برای همه ی مسافران این سفر محتوم می خواهم...
حالیا، بانوی من!
به آغاز سخن باز می گردم: یك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ یك روز عاقبت. با آخرین كلام. با آخرین سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو می خواهم كه در آن روز، همه ی؛ آنچه را كه در این عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربیاوری _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه كنی.
به یاد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. این سفر را باور داشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر، دستی شادمانه تكان دادن می خواهم.
بگو: آیا این درست است كه ما به خاطر كسی شیون كنیم، بر سر بكوبیم، جامه عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم كه از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟
اینك احساس و اقرار می كنم كه آرزویی مانده است _ آرزویی بر آورده نشد؛ و آن این است كه تو را از پی مرگم اشك ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین كنان نبینم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را...
 

***

نادر ابراهیمی ـچهل نامه کوتاه به همسرم