خبرگزاری رسمی زورنویسان ایران

روزی که تو متولد شدی هستی همپای آدمیان جشن گرفت
آدم به نور تو آدم شد !
خلقت چیزی کم داشت و تو در حجم نورانی خود بر آن وسعت دادی
مرا با خود ببر به خانه ای که فقط یک پنجره به مسجد داشت
و آنگاه مسجد در قیاسی حقیر ، کوچک و کوچکتر می شد
باران طرواتش را از چشمان تو وام گرفت
و هر جا قدم گذاشت عطر تو پیچید
و آنگاه روییدن را به تمام جنگلها بخشید
باران بخشش را از تو آموخت !
دریا هنوز به آن وجب خاک بی نشان رشک می برد
که تو را پنهان ساخت از دست دژخیمان جهلی که قدر تو را ندانست
شاید نسیم بیاورد آن صدای رعد را
...
