...

نادر ابراهیمی به زعم آنانی که حتی یک کتاب از وی را خونده اند نویسنده ای متفاوت بود آنکسی که بیش از صد جلد کتاب فراهم نمود و به قول خودش از ۲۴ ساعت روز ۲۵ ساعت مشغول بود سخت کوشی و اعتقاد به کاری که انجام می داد از مهمترین ویژگیهای این شخصیت دوست داشتنی من است.هر چند که استاد با تمام شخصیتهای قصه اش زندگی کرده و زندگی کردن را خوب روایت کرده است مطمئنم اگر درگیر شخصیتهای ساخته ابراهیمی شوید مثل آن است که با خود او زندگی می کنید با آن گیله مرد کوچک اندام و بانوی آذری اش ...

 ابن مشغله و  ابوالمشاغل روایت زندگی خود اوست مردی قابل تحسین و بزرگواری که مردن و رفتن او نیز آغازی آرام برای عاشقانه ای دوباره است .

نادر کمیاب و استاد بزرگوار !

به قول خودت :

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت !

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!....

روایتی از کتاب  « ابوالمشاغل »

***

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری كه در كنارم نشسته بود و قطره اشكی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیك می شناختید؟

گفتم: خیر قربان. خویشِ دور بنده بود و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلاً در روز ختم من، خویشان ایشان، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا كه می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله خدا رحمتش كند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یك مورچه هم نرسید. زخمی به هیچكس نزد. حرف تندی به هیچكس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچ كس را فراهم نیاورد. هیچكس از او هیچ گله و شكایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتاً كه چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم: این، به راستی كه بی شرمانه زیستن است و بی شرمانه مردن.  با این صفات خالی از صفت كه جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا كه هفتاد سال، به ناحق و به حرام، نان كسانی را خورد كه به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و زخم می خورند و درد می كشند و درد می آوردند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می كشند... و این بیچاره ها كه با دشمن، دشمنی می كنند و با دوست، دوستی، دائماً گرسنه اند و تشنه، چرا كه آب و نان شان را همین كسانی خورده اند و می خورند كه زندگی را «بیشرمانه مردن» تعریف می كنند. آخر آدمی كه در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یك مدیر كل دزد خائن، به یك نخست وزیر آمریكایی منحرف، به یك شاه بدكار هرزه، به یك چاقوكش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری ست؟ آدمی كه در طول هفتاد سال، حتی یك ساواكی را از خود نرنجانده و توی گوش یك خبرچین خودفروش نزده، با چنگ و دندان به جنگ یك رباخوار كلاه بردار نرفته، پس گردن یك گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یك سیاستمدار خودباخته وابسته به اجنبی نینداخته، با كدام تعریف آدمیت و انسانیت تطبیق می كند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم! ما نیامده ایم كه بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم كه با دشمنان آزادی دشمنی كنیم و برنجانیمشان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم كه با حضورمان، جهان را دگرگون كنیم، نیامده ایم تا پس از مرگ مان بگویند: از كرم خاكی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلوم تر. ما باید وجودمان، و نفس كشیدنمان، و راه رفتن مان، و نگاه كردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدكاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنكه همچون گوسفندی زندگی كرده باشیم كه پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان كنند...

گمان می كنم كه آن آقا خیلی وقت بود كه از كنارم رفته بود، و شاید هم من، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یكی از خویشان خوب را چنان برنجانم كه در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...